تبلیغات
Setareh-Bahar - Stay With Me ep 1 & 2 & 3
تاریخ : سه شنبه 25 تیر 1392 | 03:05 ب.ظ | نویسنده : ♥ mOrVaR!d ♥


برای خوندنـــ قسمتــ×ــــ

1 و
2 و 3 داستان Stay With Me بهـ ادامهـ مطلبــ

مراجعهـ کنید












 


Part 1



 
 


توی یه باغ بزرگ نشسته بودم و به گلای رنگ ووارنگ دوروبرم با لذت نگاه میکردم .توی دلم خدا رو به خاطر این همه زیبایی تحسین میکردم, که یه دفعه با صدای کسی ازجام پریدم وقتی برگشتم اونو دیدم که با لبخندی زیبا داره  منونگاه میکنه, احساس کردم نفسم داره بند میاد, ازجام بلند شدم وروبروش ایستادم دستاشو دور کمرم حلقه کرد ومنو سمت خودش کشید صورتش درست روبروی صورتم بود اینقدر بهش نزدیک بودم که هرم نفساشو روی صورتم حس میکردم همین طورکه صورتشو به صورتم نزدیک میکرد زمزمه کرد :  "یو مین ... دوستت دارم " با صدای ممتد وازاردهنده ای ازجام پریدم. زنگ گوشیمو خاموش کردم دلم نمیخواست ازجام بلند بشم دوباره چشمامو بستم میخواستم بخوابم وادامه خواب شیرینمو ببینم. یه دفعه از منگی دراومدم و مثل برق گرفته ها سرجام نشستم , وای امروز باید زودتر از روزای قبل سرکارم حاضر بشم اخه امروز بچه ها برنامه زنده دارن وسرمون حسابی شلوغه , بابی میلی ازجام بلند شدم ودرحالی که با یاداوری خوابم لبخند میزدم به سمت دستشویی رفتم.

درحال اتو کشیدن موهای داسوم بودم هرکدوم از بچه ها هم درحال انجام کاری روی صورت و موی بقیه اعضا بودن هیورین کنار داسوم بود وباهم شوخی میکردن ومیخندیدن. یه دفعه سویو روبه داسوم کردوبا لبخند موزیانه ای گفت: مراقب باش دابل اس هم امروز هستند نکنه چشمت بهش بیفته و حواست پرت بشه باید هرطوریه امروز برنده بشیم . باشنیدن اسم دابل اس قلبم شروع به تپیدن کرد خدای من پس امروز میتونم از نزدیک ببینمش, توی این دوماهی که به این کمپانی اومدم تا حالا گروه ما همزمان با دابل اس برنامه نداشتن , سعی کردم خودمو اروم نشون بدم ,از خودم پرسیدم یعنی منظور سویو چه کسی  بوده ؟ یعنی داسوم یکی از اعضای دابل اسو دوست داره , اونم اینقدر که با دیدنش حواسش پرت میشه؟ نکنه اتفاقی همونی باشه که همه ی زندگی منه؟

وقتی کارم تموم شد با بی قراری منتظر لحظه ای بودم که دابل اس روی صحنه برن , تا اینکه بعد از حدود ده دقیقه اعلام کردن که بعداز گروه سیستار گروه دابل اس روی صحنه میان, با رفتن اعضای گروه روی صحنه منم پشت پرده رفتم تا بتونم اونو از اونجا ببینم . زمان به کندی میگذشت , وقتی اجرای بچه ها تموم شد تماشاچی ها با جیغ ودست تشویقشون کردن , همون طور که اونا صحنه رو ترک میکردن گروه دابل اس روی صحنه اومدن , وای خدای من باورم نمیشه , خودشه , قلبم با دیدنش توی سینه تحمل نداشت و میخواست بیرون بیاد و داد بزنه دوست دارم , دلم میگفت برم جلو و داد بزنم رویای شبای من , توهمه  زندگی منی , توی این افکارغرق بودم که دیدم داسوم همین طور که بیرون میرفت لبخندی به یونگ سنگ زد واونم با خجالت سرشو به نشونه احترام پایین اورد واز کنارش رد شد , با دیدن این صحنه قلبم که داشت شادی میکرد فشرده شد , یعنی داسوم و یونگ سنگ همدیگه رو دوست داشتن ؟ یعنی اون کسی که داسوم با دیدنش هول میشه یونگ سنگ , عشق منه؟ اصلا نفهمیدم کی اجرای دابل اس تموم شد , در حالی بدنم بی حس شده بود و بغضی سنگین راه نفسمو گرفته بود و هر لحظه امکان داشت بترکه , به خونه برگشتم سرم از شدت درد نزدیک بود بترکه , قرصی خوردم و به مادرم گفتم برای ناهار بیدارم نکنه تا خودم بیدار شم , اون بنده خدا هم که میدونست تا خودم نخوام اصرارش برای فهمیدن سردردم بی فایدست پاپیچم نشد . وقتی خودمو روی تخت انداختم به بغضم اجازه دادم که از زندون گلوم ازاد بشه و به چشمام که هر چه قدر میخوان ببارن , از وقتی که احساس کردم یونگ سنگ رو دوست دارم هروقت که بیکار بودم برای دیدنش به کنسرتاشون میرفتم و اونقدر محو تماشاش میشدم که حس میکردم توی یه دنیای دیگه ام , وقتی کسی از طرفدارا هم در موردش چیزی میگفت سعی میکردم به روم نیارم ونشنیده بگیرم ولی چرا امروز این قدر ناراحت شدم؟ خودمم نمیدونم ............

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

کنار داسوم نشسته و در حالی که دستشو دور گردن اون حلقه کرده توی گوشش چیزی میگه و با هم میخندن, صدای خنده هاشون توی فضا طنین انداز میشه , از خواب میپرم , سردردم اصلا خوب نشده , به ساعت گوشیم نگاهی میکنم فقط یه ساعت خوابیدم که اونم با یه کابوس تموم شد . 

به داسوم حساس شده بودم, هروقت با تلفن حرف میزد, پیش خودم میگفتم حتما داره با اون حرف میزنه, هروقت تو خودش بود, با خودم میگفتم حتما با اون حرفش شده و ناراحته , هروقت خوشحال بود فکر میکردم حتما با همدیگه بودن , خلاصه این افکار مثل خوره به جونم افتاده بود و داشت عذابم میداد تا جایی که اکثر شبا با دیدن کابوس از خواب میپریدم . یه روز که توی اینترنت در حال خوندن اخبار دابل اس بودم , متن مصاحبه یه مجله با یونگ سنگ توجه منو جلب کرد , با کنجکاوی تمام و با دقت شروع به خوندنش کردم تا این که به سوالی رسیدم که چشام گرد شد , خبرنگار از یونگ سنگ پرسیده بود : تا حالا عاشق کسی شدی؟ اونم جواب داده بود: تا حالا عاشق نشدم ولی کسی رو دوست دارم. وقتی خبرنگار پرسیده بود که آیا اون فرد مشهوره یونگ سنگ تا این حد گفته بود که اون مشهور نیست و خودشم چیزی از این علاقه نمیدونه . جیغ کوتاهی از روی خوشحالی کشیدم و بالا و پایین پریدم , با خودم گفتم درسته که کسی رو دوست داره ولی همین که اون دختر , داسوم نیست و علاقه یک طرفست بازم خیلی خوبه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چند روز بعد کمپانیـــ اعلام کرد که قراره هفته آینده همراه با چند تا از گروه ها برای فستیوال کی پاپ به کشور فرانسه سفر کنیم . و باید خودمون رو برای این سفر یک هفته ای آماده میکردیم . ولی این مسافرت برای من که به داسوم حساس شده بودم , وحالا مجبور بودم که اون رو توی این سفر تحمل کنم , کار سختی بود , ولی خب ... چاره ای نبود و باید میرفتم . از طرفی خیلی کنجکاو بودم که بدونم چه گروه هایی همراه با ما هستند . همش خدا خدا میکردم که دابل اس هم همراهمون باشن .. وای خدای من چقدر عالی میشد که اونها هم می بودن و من میتونستم از نزدیک و بدون هیچ مشکلی یونگ سنگ رو ببینم .

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

روز حرکت فرا رسید . صبح ساعت 5 بیدار شدم و دوش گرفتم . صبحانه مختصری خوردم و بعد از خداحافظی از مادرم از خونه بیرون اومدم و به سمت کمپانی راه افتادم . چند روزی بود که کمی بی حال بودم و سر درد داشتم ولی اونو به حساب سرماخوردگی مختصر گذاشتم و بهش اهمیت ندادم . مادرم خیلی نگران بود و میگفت که مراقب خودم باشم و مرتب بهش زنگ بزنم و من هم این اطمینان رو بهش دادم که حتما این کار رو انجام میدم . وقتی به کمپانی رسیدم بچه های گروه رسیده بودن . وقتی چشمم به داسوم افتاد متوجه برقی که توی نگاهش بود شدم . خیلی خوشحال بود و حسابی تیپــــ زده بود . سعی کردم بهش توجه نکنم و ذهنم رو مشغول چیز دیگه ای بکنم تا زمان بگذره . نکنه .. نکنه خوشحالی داسوم بخاطر حضور یونگ سنگ و دابل اس توی این سفر باشه ... از فکری که به ذهنم خطور کرد , هم خوشحال و هم ناراحت شدم . خوشحال از اینکه اینطوری میتونستم یونگ سنگ رو ببینم و ناراحت از اینکه کسی همراهمون بود که وجودش باعث آزار و اذیتم میشد .  نیم ساعت بعد به فرودگاه رسیدیم وارد سالن که شدیم با اشاره ی مدیر برنامه ریزی گروه به انتهای سالن رفتیم ... با جمعیت زیادی از خواننده ها که ایستاده و در حال بگو بخند با همدیگه بودن روبرو شدیم . کمی بین جمعیت چشم چرخوندم ولی قلبم داشت از سینه بیرون میزد و ترجیح میدادم سرم رو پایین بندازم . یعنی واقعا بین این جمعیت یونگ سنگ حضور داشت ؟؟؟


 


Part 2


 
خیلی دلم میخواست بدون که الان اون هم توی اون جمع حضور داره یا نه ... ناگهان متوجه داسوم شدم که از هیورین جدا شد و به سمت دیگری رفت . ناخودآگاه اونو زیر نظر گرفتم .. به نقطه ای خیره شد و انگار که آشنایی دیده باشه چشمانش درخشید و به سمتش رفت . حدس زدم که باید یونگ سنگ رو دیده باشه . از فکر اینکه الان خیلی راحت و بی هیچ درسری میتونه کنارش بایسته و باهاش مشغول صحبت بشه , دلم میخواست جیغ بکشم .. دلم طاقت نیاورد , آروم به سمتی که داسوم رفته بود , حرکت کردم و نگاهم به یونگ سنگ افتاد که داسوم رو به روش ایستاده بود .. داسوم انگار که توی دنیای دیگه ای سر میکرد و با نگاهی مشتاق مشغول بگو بخند با اون بود . با دیدن یونگ سنگ دوباره قلبم به تپش افتاد , اختیار نگاهم دست خودم نبود و حس میکردم که دارم از دیدنش بال درمیارم , یه دفعه از صدای افتادن کسی در کنارم از جا پریدم . کیو جونگ روی زمین ولو شده بود و لیوان قهوه اش روی چمدون سفید من خالی شده بود ! تازه متوجه شدم که پای اون بنده خدا به ساک من که وسط راه بود , گیر کرده و لیوان قهوه اش صاف خالی شده روی چمدون من ! خیلیا به سمتونمون برگشته بودند و داشتند نگاهمون میکردند . با خجالت روی دو پام خم شدم و گفتم : معذرت میخوام ... من واقعا متاسفم .. حالتون خوبه ؟ " کیو جونگ که نشسته بود و خودشو جمع و جور کرده بود لبخندی زد و گفت : نه تقصیر شما نیست , مقصر خودمم که حواسم رو جمع نکردم ... " سری تکون داد و تازه نگاهش به چمدونم افتاد , قیافه بانمکی به خودش گرفت و با تردید گفت : احیانا ... این چمدون که برای شما نیست ؟ " با حسرت به چمدون قشنگم که چند هفته بیشتر از خریدش نمیگذشت , نگاهی انداختم و به نشونه تایید سرمو تکون دادم . در همین لحظه بقیه اعضا که تازه متوجه افتادن کیو جونگ شده بودن , کنارمون رسیدند . جونگمین دست کیو جونگ رو گرفت و از زمین بلندش کرد و گفت : هی ... مگه چشم نداری رفیق ؟ " هیون جونگ اخمی کرد و گفت : " آیگو ... ببین چیکار کردی ... "  نگاهم به داسوم افتاد که داشت با عصبانیت نگاهم میکرد زیر لب چیزی گفت و با دلخوری رفت ... دلم خنک شد ! حداقل این کارم باعث شده بود یونگ سنگ از اون دختره لوس جدا بشه . آدم بدجنس و خودخواهی نبودم ... ولی خب دلم نمیخواست داسوم کنار کسی که من از ته قلبم دوستش دارم بایسته . سرم رو پایین انداخته بودم و با انگشتام بازی میکردم .
- " اشکال نداره ... تقصیر کیو جونگ بود , باید حواسش رو جمع میکرد "
اینرو یونگ سنگ با لحن مهربونی به من گفت .. با وجود اینکه این حرف رو بدون منظور گفته بود ولی قند توی دلم آب شد . انگار متوجه استرسم شده بود که اون حرفو زد ولی نمیدونست استرسم بخاطر حضور اونه , نه خجالت از افتادن کیو جونگ ..
| مسافرین پرواز شماره 21 به مقصد پاریس هر چه سریع تر بار های خود را تحویل داده و آماده پرواز شوید |

به دنبال اعلام پرواز , بچه ها دستی روی شونه کیو جونگ زدند و ازمون دور شدند . به کیو لبخندی زدم و خواستم برم که سریع گفت : من باید ازت معذرت بخوام ... بدهی چمدونتو ... حتما میدم ... " سری تکون دادم و گفتم : نیازی نیست ... خیلی ممنون و ... متاسفم " همون لحظه سوجی گریمور گروه , بطرفم اومد و بی توجه به کیو جونگ دستم رو کشید . از کیو جونگ خداحافظی کوتاهی کردم و دنبال سوجی کشیده شدم .
توی هواپیما کنار پنجره نشسته بودم .. بی حالی صبحم تبدیل به بدن درد خفیفی شده بود و احساس میکردم کمی تب دارم . سرمو به عقب تکیه دادم و سعی کردم کمی بخوابم ولی خوابم نمیبرد . باید قرص میخوردم . از جام بلند شدم و درحالیکه سعی میکردم از روی پاهای بلند سوجی رد شم با نگاهم اطراف رو کاویدم . سوجی پرسید : کجا میری ؟"
با بی حالی گفتم : میرم دستشویی
پرسید : چرا سرخ شدی ؟ حالت بده ؟
گفتم : یکم تب دارم , قرص بخورم خوب میشم " و به سمت دستشویی رفتم .
وقتی از دستشویی برگشتم همونطور که به سمت صندلیم میرفتم صدای یونگ سنگ رو شنیدم و ناخودآگاه چشمم به سمت جایی که نشسته بود , چرخید . داشت چیزی رو برای کیو جونگ تعریف میکرد و با خنده دستشو روی پای کیو میزد . چقدر خنده هاش رو دوست داشتم . به کیو جونگ که نگاه کردم , نگاهم با نگاهش تلاقی کرد . سرم رو پایین انداختم و از کنارشون رد شدم .
وقتی روی صندلیم نشستم چشمامو بستم و سوجی هم که دید حال خوشی ندارم دست از صحبت کردن کشید و ازم خواست بخوابم تا بلکه حالم بهتر بشه . چشم هام رو بستم و چند دقیقه بعد خوابم برد . با صدای سوجی و تکون های دستش بیدار شدم . وقتی چشمامو باز کردم سوجی با نگرانی نگاهم میکرد . پرسیدم : چی شده ؟ گفت : مردم از نگرانی ! میدونی چند بار صدات کردم تا بیدار شدی , دختر ؟ " با تعجب پرسیدم : مگه چند ساعت خوابیدم ؟ سری تکون داد و گفت : فک کنم 3 ساعتی شد .. آخه اعلام کردن که وارد خاک فرانسه شدیم و تا 30 دقیقه دیگه هواپیما فرود میاد .. حالا بهتری ؟ " سرمو تکون دادم و تشکر کردم . بدن دردم بهتر شده بود ولی هنوز بی حال بودم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
وقتی از هواپیما خارج شدیم شب بود ... باد خنکی می وزید و خیسی زمین خبر از بارون میداد ... با دو اتوبوس به سمت هتلی که قرار بود اون مدت رو درش سر کنیم , به راه افتادیم ... اتوبوس ما از اتوبوس دابل اس جدا بود .. گاهی که توی خیابون از کنارمون رد میشدند , چشم میچرخوندم و با دیدنش ناخودآگاه لبخند میزدم ... صدای هیجان زده داسوم از صندلی پشتی میومد : وای سویو ... باورم نمیشه قراره توی یه هتل باشیم ... این خیلی خوبه .. دلم میخواد این چند روز فقط دور و برش باشم و باهاش حرف بزنم " حرفی که سویو زد عصبانی ترم کرد : داسوم من مطمئنم اونم دوست داره ! توی فرودگاه وقتی تو رو دید چشماش برق زد ... آخه کدوم پسریه که زیبایی تو رو ببینه و احساسی نداشته باشه ... ؟ " یه لحظه تموم وجودم لرزید ... یعنی ... یعنی یونگ سنگ هم اون رو دوست داشت ؟ این فکر اینقدر برام ناراحت کننده بود که دلم نمیخواست بهش فکر کنم ... سعی کردم با نگاه کردن به اطرافم حواسم رو پرت کنم , به یکی از اعضای سوپر جونیور که وسط اتوبوس داشت داستان خنده داری رو تعریف میکرد و همه رو به خنده مینداخت نگاه کردم , ولی نمیتونستم بخندم . حس میکردم دارم از بدن درد میمیرم ....

 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

گلوم میسوخت و دهنم خشک شده بود .. نور موبایلم چشمام رو زد , به ساعت نگاه کردم : 12:30 شب بود ...  خر خر گاه به گاه سوجی سکوت رو میشکوند ... باید آب میخوردم ... از جام بلند شدم و پاورچین پاورچین از در رو باز کردم ... سایه درخت های بلند توی آب میلرزیدند و صدای باد بین خونه های تو در توی اردوگاه میپیچید .. همه خواب بودند ... اینجا یه نقطه توی حومه شهر پاریس بود که مثل تکه ای از بهشت برق میزد , سوییت ها کنار هم و باکمی فاصله به سبک غربی ساخته شده بودند و توی هر کدوم از اونها اعضای یک گروه ساکن بودند ... لرزیدم , لباسم نازک بود ... خواستم برگردم و لباسی گرم بپوشم ولی بدن دردم بهم توان برگشتن نمیداد ... آشپزخونه کمی جلوتر بود ومطمئن بودم همه آشپز ها الان توی اتاق های خودشون مشغول استراحت هستند .. لیوان آب رو لاجرعه سر کشیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم ... چند قدم بیشتر راه نرفته بودم که درد توی تمام بدنم پیچید .. احساس میکردم مغزم داره از درد منفجر میشه ... بی اختیار روی دوپام نشستم ....



 


 Part 3





چند قدم بیشتر راه نرفته بودم که درد توی تمام بدنم پیچید .. احساس میکردم مغزم داره از درد منفجر میشه ... بی اختیار روی دوپام نشستم و بازوهام رو بغل گرفتم ... صدای باد با صدای قدم های سریعی که از پشت سرم میومد آمیخته شد . " حالتون خوبه ؟؟؟ " صدای نگران کیوجونگ رو شنیدم و به آرومی و درحالیکه سعی میکردم به سختی بلند شم , گفتم : خوبم " پاهام لرزید که بازوم رو گرفت و از افتادنم جلوگیری کرد . فکم از سرما میلرزید و دندونهام به هم میخورد , نمیدونم چرا اینقدر احساس ضعف میکردم . شاید اومدن به اینجا برای من که مریض بودم کار درستی نبود و حالا هم  برنامه کاری گروه طوری بود که نمیتونستم به پزشک مراجعه کنم . به کیو جونگ که نگاه کردم با نگرانی گفت : چیزی شده ؟ " سری تکون دادم و گفتم : حالم خوب نیست , فکر کنم مریض شدم " لیوانی که توی دستش بود رو به طرفم گرفت و گفت : بخورش , حالت خوب میشه .. " ژاکتش رو روی شونه م انداخت و گفت : شما که مریض بودی چرا با این لباس بیرون اومدی ؟ هوا سرده ... " جرعه ای از شیر گرمی که توی لیوان بود رو نوشیدم و گفتم : فکر نمیکردم هوا اینقدر سرد باشه " لبخندی زد و گفت : خوابم نمیبرد , اومده بودم یکم هوا تازه کنم که شما رو دیدم " لبخندی زدم و با نگاهم ازش تشکر کردم . احساس میکردم از درون میلرزم و دلم میخواست خودمو زیر یه پتوی گرم جا کنم , خواستم ازش خداحافظی کنم که زیر لب گفت : همراه گروه سیستار هستید , درسته ؟ "
- " بله , گریمور گروه هستم "
- اسمتون ... ؟
توی دلم سر کیو جونگ که نمیگذاشت به اتاقم برم و استراحت کنم , جیغ بلندی کشیدم و گفتم :
- یومین هستم .. لی یو مین .. "
بعد هم بدون اینکه بهش مهلت زدن حرف دیگه ای رو بدم , گفتم : خیلی خیلی بابت کمکی که بهم کردین ممنون , شبتون بخیر "
لبخندی زد و گفت : مراقب خودتون باشین , شب بخیر یو مین شی "
با قدم های بلند به طرف اتاق رفتم و با خودم فکر کردم چقدر خوب میشد اگه این موقع شب , یونگ سنگ , به جای کیو هوس هوا خوری به سرش میزد و بیرون میومد .. آهی کشیدم و روی تختم ولو شدم ... خروپف های سوجی قطع شده بود و سکوت آرامش بخشی توی اتاق موج میزد .. سریع به خواب رفتم , روز پر کاری در انتظارم بود

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

با صدای خنده های داسوم و سویو لای چشمانم رو کمی باز کردم و یواشکی نگاهشون کردم .. چقدر دلم میخواست یکم بیشتر بخوابم ولی صدای خنده هاشون مزاحمم بود , دلم میخواست سرشون داد بکشم و بگم : د آخه مگه نمیبینید ماها خوابیم ؟ " ولی خودم میدونستم اگه این کارو بکنم مجبورم برای اینکه دلم خنک شه , موهای داسوم رو هم بکنم و این مساوی بود با اخراج شدنم . همون موقع صدای خواب آلود هیورین بلند شد : دهناتونو ببندید ! ما مثلا خوابیم ها ... " صداشون خوابید , توی دلم ایولی به هیورین گفتم و پتو رو روی سرم کشیدم که دوباره صداشون شروع شد . میدونستم که دیگه خواب شیرینم پریده پس باهاش خداحافظی کردم و از جام بلند شدم . صبح بخیری گفتم و به طرف دستشویی رفتم . داسوم که هنوز بابت اینکه دیروز با افتادن کیوجونگ , محفل گرمش با یونگ سنگ بهم خورده بود , از من دلگیر بود , زیر لب سلامی کرد و روشو برگردوند . نگاهم رو ازش گرفتم و وارد دستشویی شدم .
توی آینه نگاهی به خودم انداختم . حالم از شب قبل بهتر بود ولی حس میکرد بدنم تحلیل رفته .. وقتی بیرون اومدم نگاهم به داسوم افتاد . جلوی آینه ایستاده بود و در حالیکه کلاه لبه دار صورتی رو روی سرش میگذاشت , رو به هیورین که تازه ازجاش بلند شده بود , گفت : چطور شدم ؟ " هیورین چپ چپ نگاهش کرد و بعد با نیخشند گفت : مث همیشه .. زشتی  ! " به دنبال این حرف پس گردنی آبداری از داسوم نوش جان کرد . در حالیکه میخندید نگاهش به من که با تعجب نگاهشون میکردم , افتاد : صبح بخیر یومین ! حالت خوبه ؟ " صبح بخیری گفتم و تشکر کردم .
- اینجوری اون گوشه واینسا .. گرسنه ت نیست ؟ آماده شو بریم صبحونه بخوریم . "
تازه یادم افتاد که این چند روز همگی باید دور میز بزرگی توی فضای آزاد بود , غذا میخوردیم . شونه ای به موهای بلند خرمایی رنگم کشیدم و دور شونه م ریختم . میخواستم لباسم رو عوض کنم که با دیدن ژاکت کیو جونگ که از شب قبل تنم بود , چشمام گرد شد ... وای .. دیشب یادم رفته بود بهش برش گردونم و با همین خوابم برده بود . با تصور بازوهای کیو جونگ بدبخت که توی سرما برهنه بودند , خودم رو سرزنش کردم که چرا اینقدر حواس پرتم . یه چیزی از درونم گفت : عاشقی دیگه .. حواس نداری .. " با این ندا یاد یونگ سنگ افتادم . از ذوق اینکه قراره کنار هم صبحانه بخوریم , رو به بقیه گفتم : من میرم صبحونه بخورم " و سریع از خونه زدم بیرون . در رو که بستم سریع به طرف میز بزرگی که از دور پیدا بود حرکت کردم . افراد رو از زیر نگاه رد میکردم تا یک نفرو پیدا کنم . اول نگاهم به هیونگ جون و هیون جونگ افتاد که مشغول رسیدن به شکم مبارک بودن و بعد جونگمین که مشغول بگو بخند با یکی بود . کیو جونگ هم کنار جونگمین نشسته بود و با لبخند به حرف هاشون گوش میکرد . ولی یونگ سنگ نبود ... نمیدونم حسی که توی اون لحظه وادارم کرد به عقب برگردم , چی بود و یا از کجا اومد ولی وقتی برگشتم با دیدنش که دقیقا پشت سرم ایستاده بود , نفسم حبس شد ... نگاهش عاشقونه بود , سرش رو جلو آورد و از نزدیک توی چشمام خیره شد .. نه .. داشتم توی نگاهش غرق میشدم , نگام روی لب هاش سر خورد و ثابت موند , هر لحظه نزدیک تر میشد ولی نه ! الان ! جلوی این همه آدم ! الان جاش نبود ! " خلاصه حسابی توی عالم هپروت بودم که با صدای متعجبش به خودم اومدم : ببخشید .. میشه برید کنار ؟ " از تصوراتی که جلوی چشمم اومده بود خجالت کشیدم و داغ شدن صورتم رو حس کردم . داشتم خودم رو سرزنش میکردم که با صدای بلند تری حرفش رو تکرار کرد : ببخشید , میشه لطف کنید و برید کنار ؟ " لابد با خودش گفته بود : آخی ... طفلی توی این سن کم , نارسایی شنوایی داره . مات و مبهوت پرسیدم : کجا برم ؟ " نگاهش پر از خنده شد و اینبار خیلی بی تفاوت گفت : نمیدونم , هر جایی غیر از جلوی صندلی من ایستادن و راهم رو سد کردن ! " تازه دوهزاریم افتاد که بله ... دقیقا چسبیده به یه صندلی خالی ایستادم که از خوش شانسی و یا بد شانسیــِ بنده , این جای خالی متعلق به جناب یونگ سنگ خان بود . اینبار احساس کردم که حسابی کنف شدم , مخصوصا وقتی که خیره , به ژاکت خاکستری رنگ کیوجونگ که توی دستام میفشردمش , نگاه کرد و نگاهش به سمت کیو جونگ رفت , دوباره به من , ژاکت توی دستم و کیو جونگ نگاهی انداخت و ابروهاش رو با تعجب بالا داد . لابد داشت پیش خودش فکر میکرد که چقدر ژاکت این دختر کم شنوا شبیه به ژاکت کیو جونگه . تصویر داسوم که داشت نزدیک میشد رو از پشت شونه یونگ سنگ میدیدم , هوا پس بود ... برای یونگ سنگ سری خم کردم و سریع روی یکی از صندلی ها نشستم . حرصم رو سر ژاکت بدبخت کیوجونگ خالی کردم و تا جایی که میتونستم توی دستم فشردمش . صدای داسوم میومد : خدای من ... یونگ سنگ شی ... استایلتون رو عوض کردین ؟ واقعا بهتون میاد " نگاهی زیرزیرکی به یونگ سنگ انداختم , همون جوری بود , فقط کمی موهاشو به سمت بالا حالت داده بود . اخمی کردم و توی دلم گفتم : بلاخره برای باز کردن صحبت , سوژه خوبی بود .. " دلم میخواست وقتی با خنده های قشنگش با دختری صحبت میکنه , با ماژیک صورتشو خط خطی کنم . روی دستم زدم و زیر لب زمزمه کردم : چقدر بدجنس شدی ... " بعد با ناراحتی ادامه دادم : اصلا به من چه ... اون اصلا برای من مهم نیست ! " قلبم سرم داد کشید : چرا دروغ میگی ؟؟؟ " راست میگفت ... برام مهم بود , خودش ... نگاهاش ... حرکاتش ... رفتارش ... احساساتش ... ولی ... ولی اگه اون هم داسوم رو دوست داشت , من باید احساسم رو جمع و جور میکردم . آیا میتونستم این کارو بکنم ؟



Wait For Next Part

Bye ~



طبقه بندی: ♥ داستانــ×ـ Stay With Me ♥،