تبلیغات
Setareh-Bahar - ✂ Stay With Me ✂ Part 3 ✂
تاریخ : پنجشنبه 10 مرداد 1392 | 09:47 ب.ظ | نویسنده : ♥ mOrVaR!d ♥



سلام دوستای گلم .. خوبین ؟؟؟

نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق !

امروز قسمت 4 داستانم رو آوردم ..

امیدوارم اونایی که میخونن خوششون بیاد ..





 


Part 4



-اینا لیست لوازمیه که باید بخری "

به چهره مشوش و عصبی سوجی نگاه کردم و کاغذی که توی دستش بود رو گرفتم . سرجام ایستاده بودم که با صدای نسبتا بلندی گفت : پس چرا وایسادی ؟ 4 ساعت دیگه باید روی صحنه باشیم ! " ازدستش دلخور شدم . موقع کار خیلی جدی میشد و حالا که نگران هم بود , بد اخلاق شده بود . از اتاق بیرون اومدم و به سمت ماشین آژانسی که توی محوطه ایستاده بود , دویدم و سوار شدم . آدرس رو دست راننده دادم و عصبی سرم رو به پنجره تکیه دادم . من مسئولیت تهیه و همراه بردن تمامی لوازم میکاپ گروه , برای اجراهای مختلف رو برعهده داشتم و شکی نداشتم که همه اونها رو توی ساک آبی رنگی همراه خودم آورده بودم . اما حالا , درست 4 ساعت مونده به شروع اجرا , تمام وسایل موردنیازمون غیب شده بود و همه به نوعی من رو مقصر این اتفاق میدونستند . با استرس نفسم رو بیرون دادم و به خیابون های شلوغ پاریس چشم دوختم . وقتی که من سوار ماشین شده بودم , هیچ گروهی بجز بچه های ما , توی اردوگاه نبودند و همه توی سالنی که قرار بود تا 4 ساعت بعد پر از طرفدارای فرانسوی بشه , مشغول آماده شدن , برای اجرا بودند . ولی ما مجبور شدیم توی اردوگاه بمونیم تا بلکه بتونیم وسایل گم شده  رو پیدا کنیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیده بودیم . یه لحظه با خودم فکر کردم که نکنه واقعا من وسایل رو با خودم نیاوردم ؟ نکنه واقعا من مقصرم ؟ " ولی سریع این فکر رو پس زدم و زمزمه کردم : من مطئنم که اون ساک آبی رو توی اتاق گذاشته بودم " با صدای راننده متوجه شدم که به فروشگاه موردنظر رسیدیم .

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

با استرس با ناخن های دستم بازی میکردم , نمیدونم چرا باید توی چنین شرایطی پشت ترافیکـِ به اون سنگینی گیر میکردیم . به ساعت نگاه کردم : 4 و 30 دقیقه ! درست 30 دقیقه مونده به شروع اجرا ! میدونستم که دیگه حضورم فایده ای نداره , میدونستم که خیلی دیر شده و امروز گروه با مشکل مواجه میشه . نمیدونم چرا ولی حالا خودم رو مقصر میدونستم , هر چند که از همراه آوردن همه وسایل مطمئن بودم اما از اینکه الان بچه ها مضطرب و نگران به امید رسیدن من بودند , احساس گناه میکردم . ماشین از حرکت ایستاد . بعد از پرداخت کرایه پیاده شدم و با بالاترین سرعتی که میتونستم , دویـــدم . سیل طرفدارها رو که مشغول تحویل بلیط و ورود به سالن بودند رو با دستم کنار میزدم تا به در اصلی برسم . نمیدونم چقدر طول کشید تا تونستم با زبان انگلیسی به نگهبان حالی کنم که من از عوامل هستم , و با تمام سرعت وارد راهروی پشت صحنه شدم . فقط 20 دقیقه تا شروع اجرا مونده بود و توی راهروی شلوغ , هر کسی از اتاقی به اتاق دیگه میرفت . همینطور که به دنبال اتاق بچه های خودمون میگشتم محکم به کسی خوردم و شونه م درد گرفت . بدون اینکه نگاهم رو از سردراتاقها بگیرم , ازش معذرت خواهی کردم و با پاهایی سست به طرف اتاقی که بالای درش اسم سیستار نصب شده بود , دویدم . پشت در ایستادم و سعی کردم ریتم نفس کشیدنم رو مرتب کنم . با خودم فکر کردم : چقدر از دستم عصبانی بودند که هیچ تماسی باهام نگرفتند تا علت تاخیرمو بدونن " نمیدونستم اون طرف در , چه رفتاری در انتظارمه ولی دستگیره در که توی دستم عرق کرده بود رو آروم چرخوندم و وارد شدم . همه نگاه ها به طرفم برگشت . کسایی که توی اتاق بودند رو از نظر گذروندم . چهره میکاپ شده ی هر 4 نفر زیر نور ملایم اتاق , برق میزد . انگار نه انگار که لوازم گم شده بود . همه چیز طبیعی به نظر میرسید , جز نگاه ها ! توی اون لحظه اینقدر متعجب و هیجان زده شده بودم که بدون توجه به اینکه دابل اس هم توی همون اتاق حضور دارند , با ناباوری رو به سوجی پرسیدم : چه اتفاقی افتاده ؟ اتاق در سکوت غرق بود , سوجی نگاهش رو به سردی ازم گرفت : باورم نمیشه یومین ! واقعا برات متاسفم ! " خشکم زد ... توی اون لحظه حس مجرمی رو داشتم که بی خبر از جرمش , درحال محاکمه شدنه . داسوم با خونسردی از جاش بلند شد , در حالیکه دست به سینه و با قدم هایی شمرده , به طرفم میومد , گفت : دست از نقش بازی کردن بردار ! هممون فهمیدیم همه چیز زیر سر تو بود ! " به گوش هام اعتماد نمیکردم .. خدای من ... این حرفا که من میشنیدم چی بود ؟ به ساک آبی رنگی که توی دستاش بود , اشاره کرد و گفت : این گم شده بود , نه ؟ توی چمدون تو پیداش کردم !" لبخندی تمسخرآمیز به چهره متعجبم تحویل داد و ادامه داد : از اینکه سر وسایلت رفتم معذرت میخوام ولی چون میدونستم همه اینا کار خودته , باید یه جوری به بقیه که حرفامو باور نمیکردن , اثبات میکردم ! " چشماش میدرخشید : از همون اولشم میدونستم که نمیشه بهت اعتماد کرد . درسته که از من خوشت نمیاد و همیشه با حرفای تلخت منو آزار میدی , ولی چطور تونستی با بقیه اعضا اینطوری کنی ؟ حالا که دستت رو شده , فکر نمیکنی به ضررت تموم شه ؟ " از حرف های بی اساسی که میزد ,  چهرم فشرده شده بود . اولین روزی که بعنوان گریمور گروه باهاش اشنا شده بودم , در ذهنم جرقه زد . درست 5 ماه پیش بود :مشغول جمع کردن محتویات داخل کیفم که روی زمین پخش شده بود , بودم که یک جفت پا جلوی چشمم ظاهر شدم .سر بالا آوردم و نگاهی به صاحب کفش انداختم . داسوم بود . خم شد و درحالیکه عکس یونگ سنگ که بین وسایلم بود , رو برمیداشت , لبخندی زد و گفت : دوسش داری ؟ " من ساده هم که هنوز نمیدونستم اون هم یونگ سنگ رو دوست داره , با لبخندی حرفش رو تایید کرده و خودم رو لو داده بودم .

حالا میفهمیدم که این نمایشی که به راه انداخته بود , از کجا آب میخورد ! به چهره سوجی , بورا , سویو و هیورین نگاه کردم . معلوم بود که همگی فریب حرفای داسوم رو خورده بودند ... نه ... دلم میخواست حداقل هیورین حرفاشو باور نمیکرد . اون منو بیشتر از بقیه میشناخت ولی حالا نگاهش سرد و بی تفاوت بود . دلم میخواست مثل همیشه از خودم دفاع کنم . میخواستم بگم این فقط یه نمایش مسخره ست که داسوم بخاطر احساس خطری که از جانب من حس کرده , به راهش انداخته , اما هیچ حرفی توی زبونم نمیچرخید . شاید  بخاطر اینکه به این سادگی نظرشون راجع به من عوض شده بود خیلی شوکه شده بودم و یا شایدم حضور دابل اس و یونگ سنگ این اجازه رو از من گرفته بود . سنگینی نگاهشون باعث شد نگاهی به سمتشون بندازم , اونها هم مشغول تماشای این بازی بودند , یونگ سنگ بینشون نبود ولی نگاه کیوجونگ پر از اعتراض بود , انگار با چشماش ازم میخواست از خودم دفاع کنم , انگار اون میدونست که من بی تقصیرم . نگاهم رو از اونها گرفتم و دوباره به داسوم نگاه کردم . درسته که ازش خوشم نمیومد ولی هیچ وقت ازش انتظار چنین چیزی نداشتم . سکوتم رو که دید نگاه پیروزمندانه ش رو از صورتم گرفت و به نایلون وسایلی که حالا عجیب توی دستم سنگینی میکرد چشم دوخت , با تمسخر گفت : خسته نباشی ... " در از پشت سرم باز  شد و چون کاملا رو به روش بودم , به کتفم خورد , صدای یونگ سنگ اومد : نوبت اجرای شماست " کنارم اومد و با تعجب گفت : متاسفم و به طرف دابل اس رفت . حتما داشت با خودش میگفت که این دختره هم همیشه سر راهه . با تنه داسوم به خودم اومدم , زیرلب گفت : از فردا دنبال کار بگرد . کارت ساخته ست . " و از در خارج شد . هیورین که از کنارم رد میشد زیر لب حرفی زد که باعث امیدواریم شد : هنوز باورم نشده , بعدا واسم توضیح بده " و در رو پشت سرش بست . با وجود اینکه متوجه شده بودم هیورین هنوز بهم ایمان داره ولی بغض بدی گلوم رو گرفته بود . جلوی همه متهم به بدرفتاری و خیانت به اطرافیانم شده بودم . روی یکی از صندلی های اتاق نشستم . سرم رو بین دستام گرفتم و به اشک هام اجازه رهایی دادم . من کسی بودم که هیچ وقت نمیذاشتم کسی بهم اتهام بی مورد بزنه ولی نمیدونم چرا اونروز اونجوری سکوت کرده بودم . صدای زمزمه ملایمی از بالای سرم میومد . زمزمه ها قطع شد و صدای معترض کیوجونگ به گوش رسید : چرا از خودت دفاع نکردی ؟ تو که مقصر نبودی , پس چرا سکوت کردی ؟ " نمیتونستم جوابشو بدم . حس کردم کسی کنارم نشست , اینبار هیون پرسید : حالت خوبه ؟ " سرمو بالا آوردم و با دیدن هر 5 نفرشون که بالای سرم ایستادن , سرمو تکون دادم ... نفس عمیقی کشیدم که جونگمین گفت : کیو میگه حرفایی که داسوم میزد الکی بود , پس چرا از خودت دفاع نکردی ؟ " از اینکه حداقل کیو و هیورین متوجه این امر شده بودن و دابل اس سعی در دلداری دادنم داشتن , لبخندی روی لبام نقش بست . به آرومی گفتم : نمیدونم . شاید بخاطر این بود که انتظار نداشتم بدون اینکه مطمئن باشن , اینجوری راجع بهم قضاوت کنن و به راحتی حرفای داسوم رو قبول کنن . یونگ سنگ که تا این لحظه ساکت بود , به حرف اومد : خیلی هم راحت قبول نکردن ! همه اونا اون ساک رو توی چمدون شما پیدا کردن , میشه گفت که مدرک دارن " از این حرف جا خوردم , درسته .. حق با یونگ سنگ بود , اما با این حرف به نوعی از داسوم طرفداری کرده بود . با اینکه حرفش درست بود ولی دلم از این حرف گرفت .. دوست داشتم اون هم مثل بقیه طرف من رو میگرفت . هیونگ جواب یونگ سنگ رو داد : در هر حال روانشناس ما ( به کیو اشاره کرد ) تشخیص داد که حق با کیه , بعدشم این امکان هست که خود داسوم ساک رو توی چمدون یومین شی گذاشته باشه . از اینکه هیونگ اسمم رو میدونست , تعجب کردم . هیونگ که تعجبم رو دید , خندید و با اشاره به کیو گفت : این استمونو گفت ! " کیوجونگ با همون اعتراض قبلی گفت : در هر حال باید از خودت دفاع میکردی . با سکوتت حرفای داسوم رو تایید کردی ! " یه لحظه از اینکه بخاطر من چنین بحث داغی پیش اومده , خنده م گرفت , در که باز شد , همه که در حال صحبت با هم بودن , سکوت کردند . یکی از مسئوالا گفت : تا 5 دقیقه دیگه آماده باشید بیاین روی صحنه " با این حرف یونگ سنگ با گفتن : من میرم " از اتاق بیرون رفت . همونطور که به رفتنش نگاه میکردم حس کردم که چقدر دوستش دارم . تمام زمانی که کنارم ایستاده بود , با نگاه کردن بهش آرامش پیدا میکردم .. با صدای کیوجونگ به خودم اومدم : حالت بهتره ؟ کمکت میکنم براشون توضیح بدی که کار تو نبوده ..."از توی آینه نگاهم کرد سری تکون دادم و گفتم : ممنون .. ولی دیگه برام مهم نیست . فقط اگه هیورین بدونه برام کافیه " دست از مرتب کردن موهاش کشید و کنارم نشست . با چهره ای متفکر گفت ؟ " میخوای کارت رو چیکار کنی ؟ مطمئنا داسوم داستان قشنگش رو برای مدیر کمپانی هم تعریف میکنه و اونوقت مدیر تو رو اخراج .. " صدای هیونگ , حرف کیو رو ناتموم گذاشت . در حالی که با عجله به طرف در میرفت گفت " اجرا که تموم شد باهات صحبت میکنم " نمیدونستم چرا این مسئله اینقدر برای کیوجونگ اهمیت پیدا کرده ولی خب ... کیوجونگ مهربون بود و از اینکه کمکم میکرد ازش ممنون بودم

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

ده دقیقه از پایان اجرا میگذشت و هنوز بچه ها توی سالن بودند . توی ماشین روی یکی از صندلی های کنار پنجره نشستم و امیدوار بودم کسی کنارم نشینه .. سکوتی که توی ماشین بود رو دوست نداشتم , هر یک دقیقه , ده بار خودمو سرزنش میکردم که چرا توی اون لحظه از حقم دفاع نکردم .. ولی خودم هم میدونستم که دیگه پشیمونی سودی نداره .

-خب ... نمیخوای توضیح بدی ؟ "

تازه متوجه هیورین که کنارم نشسته بود , شدم . با قیافه ای پرسشگر بهم خیره موند , میتونستم از نگاهش بفهمم که حرفای داسوم رو باور نکرده . سکوتم رو که دید , گفت :

-من 5 ساله که داسوم رو میشناسم , هر روز سر یه میز باهاش غذا میخورم , روی یه کاناپه کنارش تلویزیون تماشا میکنم , شبا باهاش زیر یه سقف میخوابم ... منظورم اینه که میشناسمش .. میدونم که اگه نسبت به کسی احساس خطر کنه , سعی میکنه از میدون بیرونش کنه " تنه بهم زد و در حالیکه میخندید , گفت :

" تو ... یونگ سنگو دوست داری , درست میگم ؟ واسه همینم هست که داسوم خواست یه جوری تو رو از بازی دور کنه ؟ "

از اینکه به احساسم پی برده بود , تعجب کردم . البته شاید هم داسوم بهش گفته بود , به ناچار با تکون دادن سرم حرفشو تایید کردم . لبخندی پیروزمندانه زد و گفت : میدونستم ! "

اینبار تعجبم رو بروز دادم : از کجا میدونستی ؟

-از همون روز اول , هر وقت داسوم راجع بهش حرف میزد , گوشات عین دو تا رادار دراز میشد , گاهی هم که داسوم خیلی شلوغش میکرد , لب و لوچه آویزونت نشون از این بود که دلت میخواد داسوم رو له کنی ! " خندید و ادامه داد : از همه بدتر , اون روز توی فرودگاه , چشمات دنبال یکی میچرخید و هر وقت یونگ سنگو میدید , برق میزد ... " ناخودآگاه لبخند زدم ... هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر ضایع رفتار کرده باشم که کسی بویی ببره , ولی اینطور که معلوم بود , دستم حداقل جلوی هیورین رو شده بود .. با اومدن بقیه اعضا , صحبتمون خود به خود خاتمه پیدا کرد و دوباره همون سکوت سنگین جانشین شد .

وقتیکه به اردوگاه رسیدیم , شب شده بود . برای اینکه مجبور به تحمل طعنه هاشون نباشم , ترجیح دادم بخوابم . برای خوردن شام هم با وجود اصرارهای هیورین , اشتها نداشتم و بیرون نرفتم . خسته بودم و سریع به خواب رفتم ...

ساعت 5 صبح با صدای الارم گوشیم بیدار شدم و از ترس اینکه کسی رو بیدار نکنم , سریع قطعش کردم ... دیروز بعد از اینکه اون اتفاق افتاد , ترجیح دادم زودتر از بقیه برگردم کره .. در هر صورت اونها دیگه به من احتیاج نداشتن و از طرفی تحمل 6 روز باقی مونده از سفر خیلی سخت بود . دلم میخواست یه دوش کوچولو بگیرم اما چون میخواستم بی خبر برم , ترسیدم صدای آب کسی رو بیدار کنه . چمدونم رو دستم گرفتم و از اتاق بیرون اومدم ... چند قدم بیشتر نرفته بودم که نگاهم روی اتاقی که متعلق به دابل اس بود , ثابت موند . خیلی دلم میخواست ازشون بابت اینکه دیروز کنارم بودند , تشکر کنم اما مطمئن بودم الان همشون خوابیدند . کنار در اتاقشون رفتم و نایلونی که توش ژاکت کیوجونگ رو گذاشته بودم , جلوی در گذاشتم . توی این یه روز فرصتی برای برگردوندنش نداشتم .




طبقه بندی: ♥ داستانــ×ـ Stay With Me ♥،