تبلیغات
Setareh-Bahar - kim kuy joong
تاریخ : یکشنبه 3 شهریور 1392 | 07:10 ب.ظ | نویسنده : Maryam Barak

قهرمانی که کیوجونگ توی قلبش داره اسمش کیم هونگ بوک هست...پدرش...

پدر کیوجونگ در اصل یه کماندار بین المللی بوده و چهارتا رکورد جهانی هم داره و بخاطر همین همیشه خونشون پراز کمان و تیرهاش بوده و اگه کار اشتباهی میکرده پدرش در کمد رو باز میکرده و میگفته که بینشون انتخاب کنه و با اونا کیو رو تنبیه میکرده (آخه تو چطوری دلت میاد همچین نفسی رو تنبیه کنی؟؟؟؟؟؟)

اما زمانی میرسه که خانوادشون واقعا نیازمند پول میشن و به همین دلیل مادر کیوجونگ از پدر کیو میخواد که کمانداری رو رها کنه و فکر چیز دیگه ای باشه به همین دلیل پدر کیو این ورزش رو کنار میذاره و کارای مختلفی از قبیل فروش غذاهای توی جاده(عین همین مغازه های کوچیکی که سر جاده ها میبینید) رو شروع میکنه و در کمال تعجب این کارش خیلی میگیره و هرصبح که کیوجونگ بیدار میشد و پول های زیادی رو میدید کلا خوشی میزد(قربون اون خوشیش بشم من!:A_077::A_077::A_077:) تو کلش اما این خوشی کوتاه مدت بود و بعد از مدتی هونگ بوک مجبور به بستن مغازش میشه و از اونروز برای پیدا کردن کار به سئول میره.

در اون زمان کیوجونگ رویای خوانندگی رو در سر داشت و پشت سرش مامانس همیشه میرفت یه گوشه و تمرین میکرد و بدون اینکه مادرش بفهمه برای درخواست به کمپانی های مختلف میرفت:A_077::A_077:(اینجا یونگ سنگ از این لبخند ژکونداش میزنه) اما هیچ کدوم نمیپذیرفتنش و این روال تا چهارسال ادامه داشت

اما در نهایت سال سوم دبیرستان بالاخره میتونه قبول بشه و با اعضای گروه الانش ملاقات کنه.(اینجا لبخند خوشحال یونگ سنگ رو دوست دارم)

از اون موقع کیوجونگ هم به سئول میره.و چون کیو جایی برای موندن نداشته پدرش ازش میخواد که به خونه اون بره...اون زمان کیوجونگ با خودش فکر میکنه که پدر یه کماندار موفق بوده و کار الانش هم باید عالی باشه...چنین مرد موثری حتما یه جای عالی زندگی میکنه. و وقتی به دیدن پدرش میره با یه سوییت بزرگ توی یه جای خوب مواجه میشه و با خودش میگه"البته که اون پدر منه"

وقتی شب رو اونجا میگذرونن و روز بعد اولین تمرینش رو داشت، پدر کیو اونو ساعت 6 صبح بیدار میکنه...کیو متعجب میشه چرا صبح به این زودی بیدارش کرده و بعد از اون بالاخره تازه میفهمه جایی که موندن محل کاره پدرش بوده و چون همکاراش به زودی میان مجبورن اونجارو خالی کنن.

و کیو هم مجبور میشه همونقدر زود به کمپانی بره...دلیل زود رفتنش این بود که جای دیگه ای برای موندن نداشت(الهییییییییییییییییی!!!!! مگه هیلار مرده که تو جایی نداشته باشی؟؟؟؟؟؟؟:A_003::A_003::A_003:) اما مسئولای کمپانی که نمیدونستن این رو برفرض مسئولیت پذیری و اشتیاقش میذارن و خیلی خوشحال میشن

و این روند همیشه تا مدت ها ادامه پیدا میکرد...کیو ساعت 7 تو کمپانی حاضر میشد و تا اومدن بقیه تمرین میکرد

و میگه همین کارش باعث شد کمپانی هیچ وقت بیرونش نکنه و تا اون زمان کارش رو ادامه بده.:A_077:

قضیه دیگه ای هم بود که اعضای گروه همیشه همدیگه رو مهمان میکردن و کیو هم همیشه با اونا میخورد و خوش بودن و همیشه هم مراقب وعده های غذایی کیو بودن چون از وضعیت مالی خانوادش اطلاع داشتن... اما یه روز کیو از دست خودش عصبانی میشه و میگه"من نمیتونم فقط از اونا بخورم...باید اونارو مهمون کنم"

البته اعضای دیگه ازش همچین چیزی نمیخواستن و کیو خودش دلش میخواست...اما پولی نداشت برای همین زنگ میزنه به پدرش و میگه"خیلی فوری به یه مقدار پول نیاز داره و پدرش هم میگه که به محل کارش بره

کیو مسیر طولانی ای رو طی میکنه و به یه محل نا آشنا میرسه،پر بود از کامیون و محصولات مزرعه و کیو پدرش رو با تی شرت کارش میبینه که داره بسته ها رو جابجا میکنه ... البته چیز بدی نبود ولی کیو توی قلبش همیشه یه تصویر محشر و درخشان از پدرش داشت برای همین وقتی پدرش رو توی اون وضعیت دید واقعا ناراحت شد...دلش میخواست روشو برگردونه و فرارکنه اما پدرش میبیندش و براش دست تکون میده و کیو مجبور میشه جلو بره(عزیزم!:A_003::A_003::A_003:)

هونگ بوک 10000 وون بهش میده، درست لحظه ای که کیو پول رو میگیره توی قلبش احساس درد و ناراحتی میکنه و هرلحظه ممکن بود گریه بیفته برای همین فورا روش رو برمیگردونه و میدوه تا پدرش اشکاش رو نبینه:A_003::A_003: و مدام توی دلش میگفت که"من باید به سختی تلاش کنم"

تا اون زمان کیو همیشه خودش رو یه بچه با ملاحظه فرض میکرده اما بعد از این اتفاق میگه که من هیچ وقت پدرم رو درک نکردم و یه بچه بی ملاحظه بودم و از الان باید خوب کار کنم

و این کار رو هم میکنه....گروهشون واقعا خوب پیش میره و وضعیت مالی خانوادگیشون هم خیلی بهتر میشه و خیلی اوقات وقت میکنه با پدرش برای نوشیدن بره

یه بار موقعی که باهم برای نوشیدن رفته بودن پدرش میپرسه:هنوزم اون اتفاق رو به یاد داری؟

کیو:چه زمانی؟

هونگ بوک:روزی که بهت اون پول رو دادم

کیو:آره پدر یادم میاد

و فکر کردن به اون زمان دوباره بغضش رو تازه میکنه

هونگ بوک:تو اونقدر خوشحال شدی که سریعا دویدی و رفتی

پدر کیو همیشه فکر میکرده کیو از خوشحالی دویده و رفته و هیچ وقت نفهمید که پسرش گریه کرده.





کیوجونگ حرفاش رو بااین موضوع ادامه داد که هربار توی بازار وسایل مردونه میبینه برای پدرش میخره،کفش،موبایل و... اون آخرین مدل موبایل رو برای پدرش خرید

و کیو گفت که مادرش از این قضایا خبری نداره.اینا رازهایی بین مرد ها بوده اما اون همه این راز هارو توی این برنامه فاش کرده و احتمالا پدرش از دستش عصبانی بشه

همچنین در جواب سوال مجری از محل زندگی پدرش گفت که اون دو با همدیگه در خونه ای که کیو با پول خودش خریده زندگی میکنن.
...............................................................
بچه ها من تمام مطالب که میذارم حقیقت دارن چون همشون از حرف های پسراست.یه وبلاگی هست که تمامی مطالبی که میذاره حقیقت دارن چون نویسندش از زمان تشکیل گروه پسرارو میشناخته.و حرفاش کاملا حقیقیه و بیشتر این مطالب از اون وبلاگه.
.................................................................
باباش خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی مهربونه.عین خودشه:A_056: پس معلوم شد این بشر به کی رفته!



طبقه بندی: kim kuy joong،